سامان و شهلا  

محل لوگو

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 2
  • بازدید دیروز : 4
  • بازدید کل : 970

سامان و شهلا


 

قلبم به درد می‌آید وقتی این سطرها را می‌نویسم.

 

روزی، سامان با شور و شوقی کودکانه، از این‌ سوی حیاط تا آن‌ سویش دوید؛ سبک‌بال، با دلی امیدوار، به شوق فروش بیشتر. به در خروجی رسید، در را بست و کوچه را پیمود، خیابان را گذراند. هوای خوش‌حالتی در چهره‌اش موج می‌زد. با گام‌هایی تند و چشم‌هایی بیدار، لبخندی از سر رضایت بر لب داشت. «بسم‌الله» گفت و رزق روزانه‌اش را از خدا خواست. کلید را در قفل مغازه چرخاند و آرام، با ذکر نام خدا، در را گشود. نگاهی به مغازه‌های خاموش همسایه انداخت. هنوز خواب بودند. با سلامی نرم و صمیمی وارد شد. قفسه‌ها را نگاه کرد، ویترین را بیرون کشید، گلدان‌ها را آب داد. لحظه‌ای بر صندلی سرد پشت میزش نشست، اما انگار کاری ناتمام باقی مانده بود. بلند شد، شیلنگ را برداشت، جلوی مغازه‌اش و مغازه‌های همسایه را آب‌پاشی کرد، جارو زد، قفسه‌ها را گردگیری کرد.

 

ساعتی گذشت. هیچ مشتری‌ای نیامد. موبایل ساده‌ی «۱۱۰۰»اش را برداشت، همان گوشی تازه‌وارد بازار. مشغول بازی شد.

 

در همین حین، محمد از راه رسید. مغازه‌اش را گشود. فروشگاه لباس بزرگی داشت؛ پربرکت، پرمشتری. سامان به استقبالش رفت. محمد که به قدمِ سامان ایمان داشت، دعوتش کرد به داخل. سامان هم با لبخند گفت:

 

– خدا برکت بدهد به کسب و کارت، الهی روزیت پررونق‌تر بشه.

 

محمد خندید و گفت:

 

– ممنون سامان‌جان. امروز خبری شد؟ فروختی چیزی؟

 

سامان با آن لبخند همیشگی‌اش گفت:

 

– نه، هنوز... ولی خدا بزرگه. صبحه هنوز!

 

و برگشت به مغازه‌اش. بر صندلی نشست، پایه‌های صندلی را بالا و پایین کرد و دوباره در دنیای بازی‌اش فرو رفت.

 

در این میان، دختربچه‌ای با خنده وارد شد:

 

– سلام!

 

سامان خواست پاسخ بدهد که زنی وارد مغازه شد؛ با چادری ملی، خوش‌چهره، چشمانی درشت. آرام آمد، کیفی مشکی را با دو دست گرفته بود. تا پای میز آمد و ایستاد. زمان ایستاد. سامان، محوِ آن دو چشمِ آشنا شد؛ چشمانی که انگار گِل وجودش را با آن سرشته بودند. گم شد در کهکشانی که از نگاه او می‌تراوید. صدای دخترک، که چند بار گفت: «آقا؟ آقا؟ اینا چنده؟»، در گوشش گم شد. سامان از رؤیا بیرون آمد. گفت:

 

– بفرمایید...

 

زن لبخندی زد:

 

– دستمال مرطوب دارید؟

 

– بله. چند تا لازم دارید؟

 

– یکی...

 

خرید کرد و رفت... اما سامان هنوز در مغازه نبود. در دنیای خودش بود. در دل گفت:

 

«چه زیبا بود... چه مهربان. اما مطمئنم متأهل بود؛ آرایش چشم، مژه‌های بلند، زیرابرو... لب‌های نازک و صورتی، دماغ کوچک، صورت سفید و صیقلی‌اش، موهای مشکی‌اش... آره، حتماً شوهر داره. خوش به حالش.»

 

دوید سمت محمد:

 

– دیدیش؟ کی بود؟

 

– کی؟ همون خانمه؟ از دور دیدم، سوار پراید شد، رفت. نمی‌شناختم.

 

سامان برگشت به مغازه. قلبش پرتپش شده بود. رو به خدا گفت:

 

– خدایا... منم می‌تونم همچین شانسی داشته باشم؟ یکی مثل اون... سهم منم میشه؟

 

...

این تازه آغاز ماجراست در قسمت بعد اولین بوسه عاشقانه سامان و شهلا را دنبال کنید ...

مبلغ قابل پرداخت 7,000 تومان

افزودن به سبد خرید
  انتشار : ۴ خرداد ۱۴۰۴               تعداد بازدید : 113

دیدگاه های کاربران (0)

http://kia-ir.ir

تمام حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به "" می باشد

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما